مناجات

الهی! گاهی به خود نگرم گویم از من زارتر کیست، گاهی به تو نگرم گویم از من بزرگوار تر کیست، گاهی که به طنیت تو افتد نظرم گویم که من از هر چه به عالم بترم چون از صفت خویشتن اندر گذرم از عرش همی به خویشتن در نگرم.

الهی! شاد بدانم که اوّل من نبودم تو بودی، آتش یافت با نور شناخت تو آمیختی از باغ وصال نسیم قرب تو انگیختی، باران فردانیت بر گرد بشرّیت ریختی.

با آتش دوستی آب و گل بسوختی تا دیده ی عارف به دیدار خود آموختی.

الهی! در سر گریستنی دارم دراز ندانم که از حسرت گریم یا از ناز گریستن از حسرت نصیب یتیم است و گریستن شمع بهره ی ناز، از ناز گریستن چون بود این قصّه ایست دراز.

الهی! جوی تو روان و مرا تشنگی تا کی؟ این چه تشنگی است و قدح ها می بینم پیاپی.

 

زین نادره تر کرا بود هرگز حال                  من تشنه و پیش من روان آب زلال

"مناجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری"

/ 0 نظر / 12 بازدید