مسافر

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتی  ندیدم خاکسترت را

 

به دنبال دفترچه ی خاطراتت

دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

 

و پیدا نکردم در آن کنج غربت

به جز آخرین صفحه ی دفترت را:

 

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

 

همان دستمالی که یک روز بستی

به آن زخم بازوی هم سنگرت را

 

همان دستمالی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

 

سحر، گاهِ رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه ی آخرت را

 

و با غربتی کهنه تنها نهادی

مرا، آخرین پاره ی پیکرت را

 

و تا حال می سوزم از یاد روزی

که تشبیح کردم تن بی سرت را

 

کجا می روی؟ ای مسافر، درنگی

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

"محمد کاظم کاظمی"

/ 0 نظر / 13 بازدید